محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1162
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خبر وفات مهدى و سيرت او و مهدى صيد را دوست داشتى . يك روز به ماسبذان شد ، و آن ناحيتى است ميان بغداد و موصل . و آنجا مهدى را ديهى بود نام وى روض ، جايى خرم و نزه ، و نيز جاى صيد بود . و مهدى پيوسته آنجا شدى هر سالى . و اين سال برفت . و كوشكى بود مهدى را اندر آن ديه با بوستانهاى بسيار و منظره ها ، و جايى بود خرّم آنجا شكار كردى . چون روزى چند بگذشت ، يك روز نيمروز را خفته بود به خانه اندر ، و حرس و غلامان نشانده . بر در خانه كسى را ديد كه در خانه بازكرد ، او بيدار شد ، آن كس سه بيت شعر گفت بر در خانه به آوازى بلند ، چنان كه او بشنيد و آن بيتها اين بود : كأنى بهذا القصر [ قد ] باد أهله * [ و ] اوحش منه ربعه ومنازله وصار عميد القوم من بعد بهجة * وملك الى قبر عليه جنادله فلم يبق إلَّا ذكره وحديثه * تنادى عليه معولات حلائله مهدى غلامان را آواز كرد و گفت : كيست كه اين شعر همى گويد ؟ اندر آمدند و گفتند : كس نيست . مهدى آن هر سه بيت بگفت . گفتند ما اين از تو مىشنويم ، و ما هيچكس را نديديم . مهدى گفت : مرا آگاه همى كنند كه كارت به پايان رسيد . و به